موسم گلگون

...بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم...

 
ادبیات ِ پایداری
توسط : فا - ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢
 

اواخر ِ راند ِ سوم است. ضربه های مشتش را روی صورت و دهانم احساس میکنم.. خون بالا می آورم. سرم گیج می رود و درد عمیقی در پس سرم شروع به غلغله می کند... میله ی سبز رنگی که میزان "جان" باقیمانده در وجودم را نشان میداد، در بالای صفحه LCD ِ میدان دارد کم و کمتر می شود و به رنگ قرمز در می آید. می دانم که می شود دوباره سبزش کرد؛ ولی من دارم جان می دهم

صبح را با سردرد ِ بدی آغاز میکنم. آخرین ماه سال است. پروژه ام مانده؛ کاری نمی کنم. من یک فارغ التحصیل ِ بیکارم که از رشته اش فراری است.. بابا می گوید پروژه ات را قبل اسفند بده.. من هنوز از پدرم پول تو جیبی می گیرم... من مهارتی ندارم که با آن بتوانم پول درآورم، بعلاوه، اساساً با اعتمادبنفس ِ درست حسابی آشناییّتی ندارم؛ اصلا این بنده خدا را نمی شناسم. احساس بی‌مصرفی و اکسیژن‌هدرکُنی هم می کنم. هرچند این‌ها همه ی ماجرا نیست..

راند ِ چهارم تازه شروع شده... دلم میخواهد به در و دیوار بکوبمش؛ بهش بگویم خفه‌شو؛ لطفاً آن دهان ِ بوگندویت را ببند. دلم نمی خواهد دیگر صدات را بشنوم ... بهش بگویم دلم یک جرعه زندگی می‌خواهد. باور کن انتظار زیادی نیست .. رام می شود. کم‌کم از خر شیطان پایین‌اش می‌کشم؛ باید بکشم.

 


 
 
29 ِ بهمن ِ 90
توسط : فا - ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۳٠
 

دیروز با اینکه خونه بودم و می تونستم برای قرار ِ عصر بموقع حاضر شم، اما مریض احوال بودم و این باعث میشد مثل یه لاکپشت ِ کوچولو(!) که دو دقه کارهاش را انجام می ده و ده دقیقه می خوابه، عمل کنم . تا دوش بگیرم و حاضر شم و بکَنَم از خونه ، ساعت شد 3:30. تازه وقتی حدود 500 متر از خونه دور شدم یادم افتاد که کپسول ِ ظهرم رو نخوردم نیشخند و اینگونه بود که دوباره برگشتم خونه و برداشتمش و یه وقت‌کشی ِ اساسی کردم ...

تاکسی هم دیر گیرم اومد، دیر رسیدم بوستان ِ پونک که فقط آنجا از آن مجسمه خوشگل ها دیده بودم.. دیر انتخاب کردم مجسمه ی الهام را از بین آنهمه گوگولوی خوشگل.. فس فس کردم تا کادو کنم جعبه ی کادو را و تیله های الهام و سرو را ....

برگشتنه ترافیک بود .. مترو هم دیر آمد ... اصلا همه چیز دست به دست ِ هم داد تا دیر ترین موقع ممکن برسم !! وقتی که همه چیزو-گلاسه هایشان را خورده بودند و کادوها را بهم داده بودند ...

جیلینگ جیلینگ ِ زنگوله ی بالای در کافه هنر رو واقعاً دوست دارم ... یکی از انگشت‌شمار صداهایی ئه که به وجد میارَتَم... و باز مثل همیشه امیر اولین کسی بود که توی جمع دیدمش.. نشستم میونتون بچه ها ...

بین انیس و سوسن و سرو و زهرا و الهام و امیر و علی .. که درست به همین ترتیبی که نوشتم نشسته بودید.. انگار که ذهنم یک پانوراما ساز ِ حرفه‌ای باشد

بچه ها؛ من از رفتن ِ سرو ناراحت نبودم، نه اینکه دوستش نداشته باشم و برایم فرقی نکند و این ها، نه، یکجور اصلا فکر نمی کنم کسی که می رود، واقعاً می‌رود. کسی که می رود اینجاست... هنوز زنده‌است و توی همین کره ی خاکی نفس می کشد.. گیرم چند صد هزار کیلومتر آن‌طرف‌تر، توی شهری زیباتر، هوایی پاک‌تر و میان ِ مردمی رام‌تر و مهربان‌تر... چه خوشحالی ِ قشنگی که ببینی رفیقت دارد می‌رود که طعم ِ واقعی ِ زندگی را بچشد؟ .. برای خودش خوشحالم و برای خودم ناراحت نیستم که دیگر شاید نمی بینمش ...

حتی وقتی پسردایی‌ام هم رفت مالزی همین حس را داشتم .. حتی با اینکه می دانستیم شاید به این زودی ها برنگردد...

...

دیشب نمی دونم چرا انقدر اذیتم کردند بعضی‌ها ! .. هی هی پشت سرم یه چیزهایی می گفتند و می خندیدند و دستم می انداختند و وقتی می گفتم چی ؟!! چی؟!! می گفتند هیچی تو سوپتو بخور !! و دست نوازشی بالغانه بر سر ِ کودک(!) می کشیدند و الخ... من دیشب خیلی کودک شده بودم یا شما ها خیلی بدجنس ؟!!

من از رنگ های مو سر در نمی آورم؛ و اصلاً نمی دانم چه رنگی دقیقا چه رنگی تلقی می شود؛ اما برداشت ِ من از "شرابی" دقیقا رنگ ِ موهای تو بود سروی... موهای شرابی. دیشب خیلی ناز شده بودی سروی... زیباتر از همیشه

سوسن.. که هیچ وقت ندیده بودم توی یادگاری نوشتن برای کسی انقدر بغض داشته باشی ... از جبین گره بگشا ... باور کن اینجوری قشنگتره ...

امیر .. فقط اینی که یاد گرفتمو میگم...

اگه تلخ باشیم باختیم .. بیا نخوایم که ببازیم ..

و کلبه ی دنج با شیروونی هاش و دودکش ِ مشکی‌رنگ‌ش! ... با عکسهایی که از خواهرزاده ی بی نظیرش "نرگس" بهم داد ... و الهام ِ مثل ِ همیشه خوف و رجا!* .. و زهرای ِ ساکتی که مثل هر وقت ِ دیگه چشمهاش بجای خودش حرف می زنه ...

 

و سرو، همونجور که گفتم، هرکجا هست، خدایا به سلامت دارش.. لبخند

 

* هم شوخ و هم سرد

 

بعدنوشت: از دیشب گوش راستم کامل کیپ شده خنثیآخنگران

نیشخند


 
 
90.11.11
توسط : فا - ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٢
 

با شما بودن خوشه ...

 

+ یادم رفت از نماز حرف بزنم

نتونستم از فعالیت ِ این روزهام حرف بزنم

یادم رفت بپرسم اون دلیل اولیه که گفتی خوب فهمیدی پست ِ قبلیم رو، چی بوده ..

دلم خواست از "آیدا" بیشتر بدونم ...

 

و قصه همچنان ادامه دارد !


 
 
جدایی ِ باقر از سیمین
توسط : فا - ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۳٠
 

من و "داستان" از هم جدا شدیم. یعنی بصورت توافقی جدا شدیم :D چون آن تکه کاغذ زبان ندارد این را می گویم، و الا شاید اگر زبان داشت می گفت مرا بخر! لطفاً مرا بخر..

اما مثل همه ی زوج هایی که تازه از هم جدا می شوند، از دور نگاهش میکنم. مثلا می‌دانم که طرح روی جلد دی ماهش یک مردکی بود که داشت توی ساحل دریایی جایی راه می رفت، و آستین های دراز ِ لباس قرمزش روی زمین تا چندین متر کشیده میشد. یا مثلا می دانم که طرح روی جلد بهمن ماهش کله ی یک طوطی یا یک حیوان ِ منقار درشتی‌ست که زل زده به دوربین. و اینکه یه پوستر ِ بدردنخور اشانتیون داشت که بطرز سردی رویش نوشته شده "نردبان برف". حتماً گوینده ی این عبارت دو کلمه ای کلی زور زده که چنین ترکیب ِ بی معنی ای به ذهنش رسیده. که چی نردبان ِ برف؟ این عبارت ِ دو کلمه ای را دیروز دم دکه ی روزنامه فروشی وقتی پوستره را باز کردم و نگاهش کردم ببینم چی چی است، خواندم؛ درست مثل همه ی زوج هایی که تازه از هم جدا شده اند اما هنوز از نزدیکیهای هم رد می شوند

من و "داستان" از هم جدا شدیم؛ چون من هیچ وقت نمی خواندمش

چون برایم تبدیل شده بود به یک تکه کاغذهای بهم چسبیده ی نقش دار که اصلا برایم مفهومی ندارد و دو هزارتومانی هایم را می خورد.

چون حس کردم شده ایم ملعبه ی دست "نفیسه مرشد زاده" و برو بچه های تحریریه.

چون در اوهام غرقم می کرد. به من چه ربطی دارد که فلان آقا فیلان یا فلان خانم فیلان؟ قصه ی زندگی دیگران، شغل دیگران، و قازغولَنگ ِ دیگران به من چه دخلی دارد؟ چرا من باید در اوهام "داستان"ها فرو می رفتم؟ چرا من باید داستان ِ این و آن را می خواندم؟

من خودم داستانم. داستانی دارم برای خودم. همه ی ماها یک داستانیم. خیلی هنر کنیم بتوانیم داستان زندگی ِ خودمان را درست بنویسیم، درست بخوانیم، درست هجی کنیم

نمی گذارم کسی در اوهام ِ بی معنی و بی بار ِ محتوایی غرقه‌ام کند _ کلمه هایی که نه تنها کمکم نمی کند زندگی ِ بهتری برای خودم بسازم، بلکه با تناقضات فکری ِ بیشتری روبرویم می کند؛ و بار ِ سنگین ِ ناشی از خوانده نشدن ِ این 230 صفحه را بر دوشم می گذارد_

از تو جدا شدم "داستان". اما احتمالاً تا چند صباحی _مثل همه ی تازه جدا شده ها_ به نزدیکیهایت که می رسم، طرح روی جلدت را نگاه می کنم و .. رد می شوم.

 


 
 
می نویسم دیدار (3)
توسط : فا - ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۸
 

...و این آغاز صبحی دیگر است ...

صبحم را با کامنت مهربانت شروع کردم ... وقتی حسهای قشنگت توی وجودم ریخته شد .. وقتی یادم اومد بهت تیله دادم بودم_که از هال ِ ذهنم رفته بود !_... وقتی باز و باز اون مجسمه رو روی میز اتاقت .. تو رو توی اتاقت.. نامه ها رو روی تختت ... و تو رو توی خونه ای که بزرگی از سر و روش می باره_ نمی دونم چرا _ تصور کردم ...

و منهم خیلی یادتم بانو .. شاید چون هرروز پیامهای خوشگلت رو می خونم .. با خودم فکر می کنم این نامردی نیست که هرروز این ارتباط زیبا رو بی پاسخ می گذارم؟ کاش منم حرفی داشتم که لایق نوشتن بود تا برات هر صبح می فرستادمش.. تا بدونی که چقدر تک تک اون کلمه ها و آدم ِ پشت ِ کلمه ها، برام مهم و دوست داشتنی ئه ...

حس می کنم قلبم داره بزرگتر میشه .. چون دیگه محبت بینمون توی قلب ِ قدیمیم جا نمیشه .. محبتمون هم مثل خودمون داره بزرگ و بزرگ تر میشه ..محبتی که گاه با خودش تکرار میکنه " کاش زودتر آذر برسه و وقت ِ اردوهای سالانه ی دانشگاه " ... کاش زودتر سوار قطار_این ارابه ی مرموز ِ دوست داشتنی_ بشم ... کاش تلق تلق بهت نزدیکتر بشم ... کاش دوباره بغلت کنم

تو فکر بودم ... که باز برات بنویسم ... باز بوی کاغذ و چسب و پاکت رو به دماغم و دماغت بنوشانم ... باز برات حرف بزنم ...فکر کردم این بار نه به سبک چیزایی که قبلا می نوشتم، به نوعی انگار حرفهای ِ دل ِ خودم، که یک دونه مخاطب ِ دیگه جز خودم هم داره ....

توی "هال"ِ ذهنمی بانو ... این جلوی ِ جلویی و یادت کمرنگ نمیشه .. اسمت روی لبمه وقتی هر سحر "دیلییییییییینگ"، صدای sms میاد و خواهر می پرسه و میگم  میترا ...

مثل خواب و رویاست.. ولی به واقع هست و حس شدنیست... داریم روز بروز و با هم طی می کنیمشون ... :)

..و چه زیباست مهر ِ پایدار ِ دوری که نزدیک ِ قلبته لبخند

 

+ Fading Silently.mp3


 
 
می نویسم دیدار (2)
توسط : فا - ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۳٠
 

.. آخرین بار که دیدمت کِی بود؟ اصلا یادم نمی آید ! یادمان نمی آمد کی آخرین بار همدیگر را دیدیم...

در مکانی عمومی از خصوصی ترین چیزت بنویسم؟! ننویسم؟! منو بزن ولی بذار بنویسم!

دیدن ِ شکم ِ گرد و قلمبه ات.. که توش یک فروند جوجوی نازنین دارد زندگی ش را ذره ذره می سازد .. دارد آرام آرام بزرگ می شود .. برام خیلـــــــــــــــی سورپرایز کننده بود!

زیر لباست انگار توپ چپانده بودی! عین فیلمها شده بودی دختر! صورت ِ بی آرایش.. لباس ِ تو خانه ... شاید بد موقع آمدم، شاید هم همه از اثر ِ آن جوجوی تو راهی ست !

خانه ی کوچولوی خوشگلتان را هم بعد مدتها بلخره دیدم ... و تو توی آن خانه، منتظر ِ آمدن آن فرشته ی جدا شده از بهشت هستی ...

یوتاب ! داری مادر می شوی ... وااای که داری چقدر بزرگ می شوی ... لبخند


 
 
کُشتی
توسط : فا - ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٢
 

ساعت از هفت که می گذرد.. یعنی کمر روز را شکسته ای .. و این یعنی پایان یک روز ِ روزه وار ِ دیگر ..

: )


 
 
به یادگار نوشتم خطی ز پرخوری
توسط : فا - ساعت ٥:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱۱
 

صیح است ساقیا؛ قدحی پر شراب کن .. دور ِ فلک درنگ ندارد؛ شتاب کن ...

صدای جیرجیرک.. صدا کلاغی که انگار داره از خواب بیدار میشه ..

صدای ماشینی که جزو اولین ماشینهای سحر خیر بوده ..

صدای صبج.. صدای بعد از سحر..

صدای بیدار موندن ِ من و گوش دادن به آهنگ ِ جاری ِ زندگی..

یه وبلاگی دیدم به اسم " شهری بخوابد اگر؛ من بیدارم " .. و چه زیبا بود اسمش

بیدار موندم تا غذام هضم شه! نمی تونستم با این حجم ِ بلعیده شده برم تو رختخواب! و الا همه رو بالا میاوردم :)) :D

 

دور ِ فلک درنگ ندارد.. شتاب کن ..


 
 
← صفحه بعد